جمع نیـــــک اندیـــــشــان

نظرات همراهان نیک اندیش دربارهء مشکلات مطرح شده

من محبوبه هستم. همون که تومهر90 با عنوان" از طلاق وحشت دارم" مشکلشو نوشته بود.الان 6 ماه از ازدواجم میگذره. شوهرم نسبت به گذشته خیلی بهتر شده. دیگه به کار خونم گیر نمیده. دیگه بهم فحش نمیده. انگار اون کارارو فقط برا اذیت و آزار من میکرد. تو خونه دارای اختیاراتی شدم. خرجیشو دستم میده، در حالی که  قبلا میگفت: ولخرجی بهم اعتماد نداشت. اون موقعها نمیذاشت لباس بخرم اما کاری کردم که هر چیم لباس بخرم هیچی بهم نمیگه.دیگه مثل سابق منو با زنداداشش مقایسه نمیکنه. تازه اینا چیزایی که تو داستانم ننوشته بودم. چون نمیشد همه چیزو بگی.یعنی جا نبود. حالا تصورکنید چه زجری کشیدم و حالا به چی رسیدم. خودش چند  بار بهم گفت: بخاطر تو قول میدم بهتر بشم.البته هیچ زندگی صد در صد نمیشه ما هم صددر صد نیسیم. قضیه جهیزیه و مهریه رو کلا کنار گذاشته و دیگه حرفی ازش نمیزنه.اون موقعها حتی جرات نداشتم در مورد مسایل روزمره هم باش حرف بزنم. حرف یومیمم نمیتونسم بزنم. چون یا الکی دعوا راه مینداخت یا نگهش میداشت واسه مواقع عصبانیت ازش سو استفاده کنه. اما الان میتونم باش حرف بزنم.البته خودمم سعی کردم شجاع بشم. به خودم گفتم من که همه چیز شنیدم دیگه پوسم کلفت شده.چرا حرفمو نزنم.دیگه فحش برام عادی شده. من یه آدم ترسو بودم. شاید خدا میخواد من از این طریق یه آدم شجاع بشم.بذار حرفمو بزنم  تا حقمو بگیرم.  تو کار خونه هم زرنگتر شدم.راستی یادم رفت بگم من الان ارضا میشم. البته نه مثل همه ی زنا یا شاید زنایی هم باشن که اینطوری ارضا میشن. از راهنمایی های همه ی دوستان ممنونم. چون نظراتتون برای ادامه زندگی بهم دلگرمی داد.


نوشته شده در 90/11/30ساعت 9 توسط گروه نویسندگان|

من بیتا هستم .  من 18 سالم داره تموم میشهو محمد 24 سالشه.اول مهرماه سال گذشته بود که واسه اولین بار دیدمش عروسی داییش بود اولا زیاد نگاش نمیکردم ولی وقتی شنیدم آبجیم و دختر عمه هام میگن خیلی خوشکله رفتم تو نخش و عاشق زیباییش شدم اولا هیچ حسی بهش نداشتم خیلی کم همدیگرو میدیدیم چون فامیل دور بود فقط موقع جشنها و مناسبت های دیگه میدیدمش

از مهر تا عید دیگه ندیدمش عید وقتی دیدمش حس کردم یه چیزایی فهمیده چون با ماشینش با سرعت از کنارم رد میشد همش کاری میکرد که جلوی چشمم باشه 

بعد از عید دیگه ندیدمش تا تابستون وقتی دیدمش اصلا محلم نداد و رفت

وقتی اومدم خونه کلی گریه کردم اعصابم خورد شده بود نمی دونم چرا ولی خیلی کلافه بودم بعد یه هفته دلم براش تنگ شد حس میکردم باید ببینمش فهمیدم عاشقش شدم طوری که شب و روز به یادش بودم و همش دعا میکردم بتونم ببینمش آخر تابستون بود که یه عروسی دعوت بودیم که اونم بود وقتی دیدمش محلم نداد منم سعی کردم نگاش نکنم با اینکه خیلی دلم براش تنگ شده بود 

کارایی میکرد که خوشم نمیومد مثلا زل میزد توی چشمای دختری که کنارم وایستاده بود اشکم داشت در میومد چند بار خواستم فراموشش کنم نشد

آبان ماه وقتی دوباره دیدمش دلمو شکوند بدون اینکه بفهمه حس کردم داره به یه دختره نگاه میکنه اون روز خیلی نگاش کردم ولی حتی یه بار هم نگام نکرد شب که رفتیم خونه دختر عموم گفت دیدی محمد و سپیده چقدر بهم نگاه میکردن نتونستم جلوی اشکامو بگیرم تا 2 روز گریه میکردم و حالم خیلی بد شد فردای همون روز محمدو تنها توی کوچه دیدم با اینکه دلمو شکونده بود ولی تا دیدمش همه چی یادم رفت و بازم عاشقانه نگاش کردم اونم نگام کرد...هر دفعه بیشتر از قبل عاشقش میشدم بیشتر دلتنگش میشدم حس کردم با تمام وجود دوسش دارم دیگه ندیدمش تا محرم امسال روز عاشورا

رفتم تا از دسته فیلم بگیرم دیدم محمد داره نگام میکنه از خود بی خود شدم دوربینو گرفته بودم اونور و داشتم به محمد نگاه میکردم یهو محمد سرشو به نشونه سلام تکون داد داشتم میمردم نزدیک بود غش کنم اصلا حواسم نبود که دوربین داره فیلم میگیره و من گرفتمش پایین ظهر عاشورا هم توی دسته داشت طبل میزد خیلی نگام کرد جوری که دختر عمه ام متوجه شد و گفت محمد چقدر بهت نگاه میکنه خیلی خوشحال بودم اون روز محمد امیدو توی دلم زنده کرد از اون روز هنوز ندیدمش خیلی دلم براش تنگ شده شب و روز بیادشم همش گریه میکنم همش یاد نگاهاش میوفتم و اشکم در میاد دارم عذاب میکشم از این دوری و بی خبری خسته شدم این قضیه رو جز خودم کسی نمیدونست ولی چند روز پیش به یکی از اقوام گفتم بهم گفت اگه شمارشو داری بده بهش زنگ بزنم ولی من ترسیدم چند بارم خواستم خودم بهش بگم ترسیدم ازم متنفر شه و فکر کنه دختر بدی هستم ولی فامیلمون میگه بهش بگو شاید دوستت داره ولی از تو اطمینان نداره تو باید یه جوری بهش بفهمونی نه اینکه فقط نگاش کنی. من دوسش دارم و اونو واسه ازدواج انتخاب کردم من در شرایطی ام که باید هر چه زودتر یه کاری بکنم چون پسر عموم ازم خواستگاری کرده و همه با ازدواج ما موافقا ولی من اونو نمی خوام ازش متنفرم درسمو بهونه کردم ولی همه میگن کنکور که دادی دیگه مشکلی واسه ازدواج ندارین من تا تابستونه امسال وقت دارم خودمم دوس ندارم که بهش بگم که دوسش دارم واسه همین می خواستم یه رابط از طرف من به محمد بگه و نظرشو در مورد من بدونه 

ولی حالا...اصلا نمی دونم چیکار کنم لطفا اگه میشه کمکم کنید چون خیلی دارم عذاب میکشم میترسم اینقدر سکوت کنم تا از دستش بدم لطفا راهنماییم کنید.

نوشته شده در 90/11/22ساعت 18 توسط گروه نویسندگان|

سلام آقاي شعاعي مدتهاست مطالب وبتون رو ميخونم ولي فكرشم نميكردم يه روز خودم بخوام مشكلمو اينجا مطرح كنم........خواهش ميكنم زودتر اين مطلبو بذارين تو وبتون چون واقعا خسته شدم!


مريم هستم 24 سالمه تنهادختر يه خانواده ي فوق العاده متعصب هستم كه البته اين تعصب فقط وفقط براي منه! كه بدترين ضربه ش منع ادامه ي تحصيلم بعداز ديپلم بوده .....شايد تعجب كنين كه من تا حالا توي اين24سال حتي تاسركوچمون هم تنهايي نرفتم البته نه اينكه دختر بازيگوشي باشم نه....من تاحالا تو عمرم دوست پسر و شيطنتهاي اينچنيني نداشتم از لحاظ حجاب هم چادري ام البته به انتخاب خودم......بگذريممسئله ي اصلي من يه چيز ديگه س .....من تا حالا خواستگاراي خيلي زيادي داشتم (بالاي 60 تا) ولي پدرم هركدوم رو به بهونه اي رد ميكنه بدون اينكه ازمن بپرسه !به يكي ميگه 3 سال فاصله ي سني كمه به يكي ميگه 7سال زياده به يكي ميگه وضع ماليت خوب نيست به يكي ميگه زيادي وضع ماليت خوبه باما نميخوني به يكي ميگه سوادت كمه به اون يكي ميگه خيلي زياده يكي رو به خاطر فاميل بودن ردميكنه يكي روبه خاطر هفت پشت غريبه بودن گاهي هم به قيافه ي طرف ايراد ميگيره اونم كسي كه خودم ديدمش و همه زيبا ميدوننش!همه ي ايناهم كه نباشه باز يه ايرادي پيدا ميكنه كه بهونه كنه! من باتوجه به شرايطم هميشه تنها بودم گاهي ميشه كه ماههاازخونه بيرون نميرم اونم فقط يكي دوساعت ! من خيلي احساس تنهايي ميكنم دلم ميخواد ازدواج كنم شايد مسخره باشه براتون كه من حتي الان كه هنوز ازدواج نكردم بي تاب آغوش گرفتنفرزندم هستم!توی جايي كه من هستم همه ي دخترا تو سن 15 سالگي ديگه اكثرا ازدواج ميكنن ولي پدرمن هنوز منو بچه ميدونه ! من ديگه از اين وضع خسته شدم ديگه هيچ شوقي برام نمونده نه انگيزه اي براي بيدارشدن از خواب دارم نه انگيزه اي به زندگي كردن !عمر من داره تو قفس طلايي بابام به هدر ميره روزاي نوجوونيمو ازدست دادم حالاجوونيمم داره ميگذره!يكي دوبار با پدرم حرف زدم بعد تا پاي ازدواج هم رفتم ولي توجواب دادن به خانواده ي پسر روز قبلش با قيافه ي پژمرده ي برادرام وپدرم مجبورشدم بگم نه!توروخدابهم بگين چيكار كنم حالم به هم ميخوره از اين وضعم كاش به جاي شصت وچند تاخواستگار دوتا خواستگار داشتم ولي تا الان مجرد نمونده بودم ........تو رو خدابهم بگين چيكار كنم !؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام ممنون از همه تون به خاطر نظراتون .......من ديروز بامادرم مفصل وبي رودربايستي صحبت كردم وهمه چيزو بدون خجالت بهش گفتم ولي همونطور كه گفتم اونم ازش كاري برنمياد جز اينكه غصه ي منو بخوره! تصميم گرفتم اين دفه كه برام خواستگار اومد اگه از هر لحاظ راضي بودم خودم بدون خجالت بايستم وتصميمو به همه شون بگم !  دعام كنين !

نوشته شده در 90/11/17ساعت 1 توسط گروه نویسندگان|

از اینکه یکروز دیرتر برگشتم  از همتون  عذر میخوام اینکه  کجا بودم بماند 


علت دیر کردنم بسته شدن راههای  هراز - چالوس - فیروزکوه - کیاسر  


و خوش ییلاق بود . ممنونم از همهء دوستانیکه توی این مدت  توی جمع


نیک اندیشان کامنت گذاشتن  ( مدیر وبلاگ )

نوشته شده در 90/11/15ساعت 20 توسط گروه نویسندگان|

سلام اقای شعاعی...

بنده دفعه ی اولی هستش که با وب شما آشنا شدم و از شما و نیک اندیشان راهنمایی میخوام

من امیر رضا هستم متولد سال 1373 در منطقه ی تهرانپارس میخوام ماجرا رو به صورت کامل و خلاصه خدمت شما عرض کنم. قبلش لازمه ذکر کنم که بنده به محل زندگیم و افراد داخل محل شناسایی تقریبا کاملی دارم

پارسال من در مقطع سوم متوسطه بودم روزی برای امتحانات دی ماه آماده میشدم برم مدرسه چشمم خورد به یه دختری که از خانه های اطراف ما بیرون اومد یهو نمیدونم چی شد که رفتم توو فکرش.من همون موقع با دو نفر دیگه دوست بودم و از نظر کمبود و تنهایی نبودش که بخوام برم دنبالش. این دختر با بقیه دخترا فرق میکرد یه حیایی توو چشماش بود سرش رو از روی زمین بلند نمیکرد.فقط با مادرش بیرون میرفت.من به خاطر این دختر خانم با دو نفری که بودم بهم زدم تا الان

امسال سال کنکور من هستش و هنوز برای درس خوندن شروع نکردم

من نه از لحاظ مالی و نه خانوادگی هیچ مشکلی ندارم و شکر خدا در شرایط خوبی زندگی میکنم من واقعا ایشون رو برای ازدواج میخواستم و میخوام....

با توجه به اینکه آمار ایشون رو در آوردم فهمیدم که دوم راهنمایی هستن و 4 یا 5 سال از بنده کوچکتر هستن.همه میگن که تو موقعیتش رو داری و بیخیال این خانم بشو ولی کو گوش شنوا!خلاصه من توو این یه سال دو بار اقدام به اشنایی کردم که دفعه ی اول به خواست خداوند یه سری موانع پیش اومد که نشد برم بگم و دفعه ی دوم آماده شدم که برم درخواستم رو به ایشون بگم ولی باور کنید به لرزه افتادم و نتونستم که بازهم..پارسال که ایشون کوچکتر بودن خودشون به تنهایی به مدرسه میرفتن ولی امسال با توجه به ضایع بازی هایی که من درآوردم فکر میکنم به خاطر این دلیل مادر و پدرشون ایشون رو به مدرسه میبرن.من الان نمیدونم چی کار کنم!!! یه طرف علاقه ام به این خانم که یه ساله شد.یه طرف کنکور , اضطراب , بی خوابی , استرس , کمبود اعتماد به نفس نسبت به گذشته , پرخاشگری

باور کنید اگر مثله بقیه دخترای ولگرد توی خیابون بودش خیلی راحت میرفتم حرفم رو میزدم یا میگفت اره یا میگفت نه!

ولی این خانم توی چشماش یه حیایی داره که از اون وحشت دارم هم از اون حیا و هم از اینکه بهم جواب رد بده

ممنون میشم راهنماییم کنید(فقط خواهشا زودتر چون احساس میکنم که کنکور و اینده و این خانم احتمالا از دست برن...همشون با هم)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اقای شعاعی 

من الان مشکلم ازدواج نیستش بنده مشکلم اینه اصلا نمیدونم ایشون از من خوشش میاد یا نه!!وجودش رو هم توو این یه مورد ندارم که برم بگم نگین خانم شما از من خوشت میاد یا نه؟اصلا میدونم نه تنها من بلکه هرکی دیگه هم بهش بگه وایسا چند لحظه به سرعت خودش اضافه میکنه!من الان بیشتر به دنباله فراهم کردن مقدمه ازدواج هستم!وجه اول هم فکر میکنم این باشه که دو طرف از هم خوششون بیاد!میخوام بدونم ایشون خوشش میاد از من یا نه؟در مرحله دوم که متوجه شدم به طور قطع به یقین به خانواده میگم بدون شک و تردید!!

نوشته شده در 90/11/07ساعت 21 توسط گروه نویسندگان|

سلام آقای شعاعی .. من هم میخوام مشکلم رو مطرح کنم و از شما و دوستان بخوام که کمکم کنید .. ممنون 


سارا هستم یه دختر  28 ساله مهر85 با دوستم پ از طریق وبلاگ آشنا شدم هر 2شیراز هستیم روزای اول فقط دیدن و بیرون رفتن عادی به عنوان 2تا دوست بود از روز اول دوسش داشتم و اونم منو ( یه دوستی واقعا پاک ) اما الان بعد از 2سال و 4ماه احساس میکنیم که واقعا عاشق هم هستیم آقای شعاعی واقعا دوستی ما پاک بوده و همه جوره برا همدیگه از جون مایه گذاشتیم تا هیچکدوم مشکلات زندگی رو تنهایی به دوش نکشیم الان هم هر 2نفر به این نتیجه رسیدیم که بیشتر از هرکس دیگه ایی میتونیم شرایط همدیگه رو درک کنیم و درکنارهم خوشبخت باشیم .. باهم قرار ازدواج گذاشتیم اما مشکلات سر راهمون زیاده شامل : 

1 - من 28 سالمه و پ  19 (من 9سال بزرگترم)

2 - من فوق دیپلم و ایشون دیپلم

3 - من شاغلم و ایشون جویای کار برا تشکیل زندگی

4 - حداقل یک یا دوسال دیگه باید صبر کنیم تا شرایط پ جور بشه

با توجه به شرایط زندگی و سنی من آیا صبر کردن درسته؟؟ روی قولی که دادم بمونم یا نه؟؟ 

ممنون از شما و تمامی خوانندگان این وبلاگ 

============================================================

چهارشنبه 19 بهمن1390 ساعت: 15:31توسط:عاشق بی نشون
سلام آقای شعاعی

واقعا از راهنمایی شما و دوستان ممنونم 

با پارسا به توافق رسیدیم که نمیتونیم زندگی مشترک داشته باشیم و من الان در شرف انتخاب و ازدواج با فردی مناسب هستم که از تمامی شرایط مثل سن و کار و عقاید و ..... شبیه به هم هستیم

برامون دعا کنید .. ممنون






نوشته شده در 90/11/04ساعت 20 توسط گروه نویسندگان|


آخرين مطالب
» از تنهایی دارم خفه میشم
» دلم میخواد از این منجلاب بیام بیرون
» شما جای من بودید چه میکردید؟
» آیا برای ادامه تحصیل دیر نیست؟
» 
» چجوری ازش فاصله بگیرم واحساسمو خاموش کنم؟
» میترسم کارم به جدایی برسه
» گفت می خواد با من رابطه عاطفی داشته باشه
» ميگفت شب نميتونم اس بدم
» بااينكه بجه هامون بزرك شدن دست بردار نيست

 Design By : Pichak